X
تبلیغات
... دلبسته آقای خراسانی خویشم ...
 

جهل جماعت ..

معاویه: ما از سحر و جادو چه داریم که ذوالفقار علی نتواند باطلش کند؟

عمرو عاص : جهل جماعت را.

..................................................................                                                                                                                                                                         این مرد را ( علی)  عدالتش سرنگون می کند.

................................................................                                                                                                                                                          عمرو عاص: معاویه! در این جنگ نه روی توان سپاهیانت حساب کن و نه روی حیله


های من فقط دعا کن در سپاه علی، مردمان جاهل باشند.

................................................................

مالک اشتر (در جریان قرآن به نیزه کردن سپاه معاویه به مکر عمرو عاص و قیام جاهلان سپاه امام بر علیه امام ) :


این جماعت دندان درد خودمان هستند! در سایه علی می نشینیم تا دردش ساکت شود.



جملاتی از سریال امام علی "ع" که موقع دیدن این سریال یادداشت کرده بودم.


منبع: وبلاگ هاتف


 

نوشته شده توسط ققنوس در ساعت موضوع | لینک ثابت


زمان به وقت زمین

 

نگاه می کنم از آینه خیابان را


و ناگزیری باران و راهبندان را

 

 

"من از دیار حبیبم نه از بلاد غریب"


و بغض می کنم این شعر پشت نیسان را

 

 

چراغ قرمز و من محو گل فروشی که

 


حراج کرده غم و رنج های انسان را

 

کلافه هستم از آواز و ساز از چپ و راست

 


بلند کرده کسی لای لای شیطان را

 

 

چراغ سبز شد و اشک من به راه افتاد

 


چقدر آه کشیدم شهید چمران را

 

ولیعصر...ترافیک...دود...آزادی...

 


گرفته گرد و غبار اسم این دو میدان را

 

 

غروب می شود و بغض ها گلوگیرند

 


پیاده می روم این آخرین خیابان را...

 

عزیز مثل همیشه نشسته چشم به راه

 


نگاه می کند از پشت شیشه باران را

 

 

دو هفته ای ست که ظرف نباتمان خالی ست

 


و چای می خورم و حسرت خراسان را

 

 

سپرده ام قفس مرغ عشق را به عزیز

 


و گفتم آب دهد هر غروب گلدان را

 

 

عزیز با همه پیری، عزیز با همه عشق

 


به رسم بدرقه آورده آب و قرآن را

 

 

سفر مرا به کجا می برد؟ چه می دانم

 


همین که چند صباحی غروب تهران را...

 

 

صدای خوردن باران به شیشه ی اتوبوس

 


نگاه می کنم از پنجره بیابان را

 

 

نگاه می کنم و آسمان پر از ابر است

 


چقدر عاشقم این آفتاب پنهان را...

 

 

چقدر تشنه ام و تازه کربلای یک است

 


چقدر سخت گذشتیم مرز مهران را

 

نسیم از طرف مشهدالرضاست...ولی


نگاه کن!

 

 
حرم سرور شهیدان را...

 

 حسن بیاتانی


 

نوشته شده توسط ققنوس در ساعت موضوع | لینک ثابت


تذکره میرزا اسی

آن تحفه مثبت آفرینش، آن شیفته ی جنجال و تنش، آن دردانه زلال، آن دارنده

 

 آرزوهای محال، آن مؤمن و پاک و صبور، آن، دق داد ما را تا پای گور، آن عارف

 

 عمیق، آن خاطب خطابه های بلیغ، آن هدیه الهی، آن چقده تو ماهی، آن

 

مراد دل میرزا محمود،آن بترکه چشم حسود، آن عاشق آحاد مردم جهان، آن

 

 سراینده مکتب ایران، شیخنا میرزا إسی خان مشاءالسلطنه التهاب آبادی

 

 (دامت حکایاته)؛ آورده اند از آن دم که از مادر زادندی،بسی بسیار کمالات و

 

کرامات داشتندی تا این دم که دم به دم افاضات النظریات الشاذیات بی

 

وقفه، فرت و فرت از خود به هر سو پخش و پلا نمودندی، و در محافل متعدد

 

 که مردمان و برو بچس چملگی گرد هم آمدندی، همی برمی خاستندی و

 

 پشت تریبان برفتندی ... و تا موعودی که خورشید خاتون مشغول برچیدن

 

 دامان نورانی اش از لاجورد آسمان بود شیخنا فک زدندی و از ابوی آدم و

 

والده حوا و مدیریت أجنه توسط حضرت سلیمان "ع" و چگونگی ورق خوردن

 

 مثبت در آفرینش ... تا قطرات آب توحید پراکن، واقع در عکوس مبارک هدیه

 

 بانو تهران الملک، مورد عنایات تحالیل فولوسوفانه و عارفانه ی خویش

 

قراریدندی که بدین سبب مخ مبارک جملگی یاران و برو بچس همی قولنج در

 

 وکردیدندی و مریدان و اصحاب نعره ها زدندی و جامه ها دریدندی...

 

از جمله مریدان و ثناگویان شیخنا میرزا محمود جمونگالدوله  (حفظه ا... چند

 

 صباح اتمام الدوله) بودندی. چنین حکایت کنند که میرزا محمود هر صبح و

 

 شام از مصاحبت و همگامی آن تحفه الهی زلال به درگاه باری تعالی حمد و

 

ثناهای بسیار بجا آورندی و از وجود مبارکشان بهره ها بردندی که سایر

 

خلایق از ادراک آن همی عاجز و ناتوانندی و انگشت حیرت به دهان گاز

 

 گرفتندی ... آخ !

 

نقل است که میرزا محمود در آخرین افاضات در مورد جنابشان گویندی:

ای صمیمی ، ای دوست 

ای که محمود از وجودش هر دم ثنا گوست 

 ای موحد، مؤمن و پاک و صبور 

 ای که چشم بد از شما همی دور 

 ای مدیر، مدبر، ای امین

بیا تا همیشه در کنارم بنشین  

 ای عارف، ای عاشق، ای افتخار  

 ای در گلوی یاران همچو خار 

 ای زلال، ای مایه ی حیات 

 بیا عدم تعهد رو بده نجات

امضا: گل بانو

--------------------------------------------------------------------

از کیهان

 


 

نوشته شده توسط ققنوس در ساعت موضوع | لینک ثابت


پرواز

 

در اوج آسمون ....

 

دیگه ابری پیدا نمی شه

 

پـس اگه زندگیت ابریه

 

معلومه خوب اوج نگرفتی . . .

 


 

نوشته شده توسط ققنوس در ساعت موضوع | لینک ثابت


گفته ها و نا گفته ها

می نویسم، می نویسم از جنگ، از مبارزه. می نویسم از جنگ، از شهادت، می نویسم از جنگ، از میانبری بسوی خدا .

می نویسم که: « نمی دانم آنها جنگ را باور کرده بودند یا ما باورش نکرده ایم هنوز؟!»  می نویسم که: «حرفهایم را پس می گیرم که میدان جنگ نظامی سخت نیست. حرفهایم را پس می گیرم که گمان کرده ام توی میدان جنگ نظامی، آنقدر همه چیز ملموس است که می شود نماز شب خواند، دعای توسل زمزمه کرد یا توی خاکریزهای سرد و تاریک، نیایش کرد، نه ! این دیگر ازآسانی آن جبهه نیست که کسی در گوشه ی یک مکان کوچک و تاریک ، توی قنوت نمازش، مناجات شعبانیه را از حفظ بخواند و زار زار گریه کند. این دیگر ازبیکاری و سختی نکشیدن میدان مبارزه نیست که اعضای یک گروهان، همه با هم یکدل باشند، آن قدر که از ساعت یک و دو نیمه شب بیدار باشند تا صبح، آن هم کجا؟ توی قبرهایی  که کنده اند  برای خودشان، با دستهای خودشان، در حال عبادت، در حال ناله، در حال زاری، در حال نماز. خدا وکیلی اما دل داشته اید شما. صدای گلوله و خمپاره و ترکش، کم صدایی نیست! اعلام عملیات و جلسات توجیهی برای فقط دوازده ساعت بعد، کم دلهره آور نیست . جلوی چشمهای خودت، در عرض چند دقیقه، بهترین کَسَت ، با همه ی  اعضای گروهانش بروند زیر آب و بالا نیایند، کم دلخراش نیست.

نمی دانم ؟ شاید همین بود که شما انتخاب شده بودید . شاید همین است که ما باید انتخاب بشویم . این درست است که آنهایی که توی میدان بودند در زمان شما، محک خورده بودند، در ماندن، نترسیدن،

اما محک هایمان ظریف شده است، خیلی ظریف.

اگر محک، تحمل سرمای زمستان و عادت کردن بدنهایمان بود به سردی آب اروند یاکارون، شاید به هر زوری و ضربی  عادت می دادیم خودمان را . نهایتش این بود که می مردیم از سرما.

اینجا اما، امروزاما، محک  حتی معلوم نیست که چیست؟

تحمل حرفهای همسنگرانی  را بکنیم که در عین ادعای رفاقت ،نا رفیقی می کنند ؟

یا بدن هایمان را عادت دهیم به سردی آغوشهایی که در آغوششان می گیرند اما هنوز دوستما ن ندارند ؟!

نترسیم از صدای اطرافیانی که مدام ذکر یأس و نا امیدی قِرقِره می کنند ؟ یا عادت کنیم به حرف های کمر شکن و ضد ونقیضی که فرصت تکیه زدن هم به آدم نمی دهند ؟!

ما این جا توی میدان جنگی هستیم که هنوز نمی دانیم به کدامین محک قرار است آزموده شویم.

چه ؟

نمی دانیم مانده ایم یا نه؟نمی دانیم درس و کلاس و استعدادو کار و خانواده و خیلی چیز های دیگر بهانه ی موجهی هست برای رفتن از جبهه؟ یا اینکه همه ی این بهانه ها خودش جبهه است و میدان مبارزه ؟ ما نمی دانیم چند بار از میدان جنگ فرار کرده ایم و... چنـــد بـــار ریـــا کـــارانه به فـــرمـــانـــده گـــفته ایـــم کـــه نمـــی تـــوانـــیم.

 

نمی دانم  چند بارمانده ایم و دل به مبارزه سپرد ه ایم ، یا چند بارماندنمان را به خاطرخدا در بوق و کرنا نکرده ایم .

ما نمی دانیم هنوز، چند باربه خاطرخودمان هم که شده ،واقعاً شهادت را طلبیده ایم  یا اینکه ادای دیگران را در آورده ایم و حتی نفهمیده ایم.

 

ما هنوز خیلی چیز ها را نفهمیده ایم !پس لازم است که از شما «شهدا» بدانیم ، شمارا الگو قراردهیم. نه اینکه جنگ، جنگ نظامی باشد و دنبال الگو های فرمی آن باشیم، نه ! جنگ ،همان جهاد اکبراست. درزمان شما همین بود. در زمان ما هم  همین است. فرم و قالبش فرق کرده که مهم نیست زیاد.

از این قراراست که هنوز دنبال شما هستیم . می خواهیم دنباله رو شویم. دنباله رو نشویم راه را گم می کنیم،به بیراهه

می زنیم، سرگردان می شویم، توی بیابان های این دوروبر.

واز این است که «پرسید سوار :خانه ی دوست کجاست؟

آسمان مکثی کرد، رهگذر شاخه ی نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها  بخشید؛

و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت: ... »

گفت:هرچی گفت.

مهم این است که امروز ما،میدان مبارزه ای که هنوز با آن نا آشناییم و در آن مبهوت ،...  بشناسیم .

 

بیابیم : خانه دوست کجاست؟؟ ....

 


 

نوشته شده توسط ققنوس در ساعت موضوع | لینک ثابت


هرگاه دلم رفت تا محبت کسی را بگیرد تو او را خراب کردی ..

هرگاه دلم رفت تا محبت کسی را بگیرد تو او را خراب کردی ..

خدایا به هر که وهرچه دل بستم تو دلم را شکستی..

عشق هر کسی را در دل گرفتم تو قرار از من گرفتی..

هر کجا خواستم دل مضطرب و دردمندم را آرامش دهم؛ یا در سایه ی امیدی و به خاطر آرزویی؛ برای دلم امنیتی به وجود آورم، تو یکباره همه را برهم زدی ودر طوفان های وحشتزای حوادث رهایم کردی..

تا هیچ آرزویی در دل نپرورم و هیچ خیری نداشته باشم و هیچ وقت آرامش و امنیتی در دل خود احساس نکنم ...

تو اینچنین کردی تا به غیر از تو محبوبی نگیرم و به جز تو آرزویی نداشته باشم، و جز تو به چیزی یا به کسی امید نبندم و جز در سایه ی توکل به تو، آرامش و امنیتی احساس نکنم...

خدایا تو را بر همه این نعمتها شکر می کنم...

 

"شهید چمران"

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

زیرنوشت: لبیک یا رسولله...


 

نوشته شده توسط ققنوس در ساعت موضوع | لینک ثابت


بعضی ها...

 

گاهی اوقات فکر کردن به بعضی ها ناخوداگاه خنده را، روی لبانت می نشاند ...

چقدر زیباست این لبخندها ...

و چقدر دوست داشتنی اند این بعضی ها ...

 


 

نوشته شده توسط ققنوس در ساعت موضوع | لینک ثابت


نقطه سر خط

 مقام معظم رهبری

دنياي اسلام امروز به نقطه سرنوشت‌ساز و تعيين كننده‌ تاريخي خود رسيده است و اگر در اين مقطع زماني، نخبگان سياسي، علمي و فرهنگي جهان اسلام به وظيفه خود عمل و در انتخاب راه صحيح اتحاد و ايستادگي در مقابل قدرت‌هاي زورگو، به امت اسلامي كمك كنند، سعادت، پيشرفت و عزت مسلمانان رقم خواهد خورد. در غير اين صورت، امت اسلامي از مسير سعادت خود، دست كم ده‌ها سال به دور خواهد ماند.

به راستي «در اين مقطع زماني نخبگان سياسي، علمي و فرهنگي جهان اسلام» چه وظيفه‌اي بر عهده دارند؟  و ما امروز بايد «نقطه سرنوشت‌ساز را در كجاي سطر سطر انشاي «سعادت و پيشرفت و عزت مسلمانان» جاي دهيم؟ به راستي مگر مي‌توان جز «اتحاد و ايستادگي در مقابل قدرت‌هاي زورگو با امت اسلامي»، «راه صحيح» ديگري را «انتخاب» كرد؟!

اگر «تعيين كننده‌ تاريخ» امروز و فردا ماييم، يا حسين(ع)!


 

نوشته شده توسط ققنوس در ساعت موضوع | لینک ثابت


نوشته های پراکنده

۰- نمی دانم چرا دستهایم لکنت گرفته اند.

۱- سپیدی کاغذ یعنی نگفتن، یعنی سکوت، شاید هم حرفی برای گفتن ندارد.

۲- من و دنیا با هم قاطی شده ایم، درست مثل صدای پرندگان که با هم می خوانند.

۳-چقدر حسرت روی فکر من راه می رود، دلم می خواهد مثل ارتعاش روی واقعیت بدوم.

۴- گاهی حزن اشتباه گلوی آدم را می فشارد و کاری نمی شود کرد جز تلاش.

۵- گاهی در تاریکی آنقدر می مانیم تا از روشنی حرف بزنیم و ...

۶- سر نوشت را می شود از سر نوشت اما گذشته را نه.

۷-زندگی به دلخواه می گذرد حتی با مشکلاتش.

۸- الف- دارد حالم بد می شود از صدور بعضی ... فائزه خانم بر علیه حکومت مردم را می شوراند و سخنرانی می کند. آن وقت ۶ ماه زندان؟!!!!!     پنج سال محرومیت از کار فرهنگی؟!!!!!

۸- ب- کدام فرهنگ؟؟ این فرهنگ چیزی نیست که از آن گذشت. باید آن را جوید و بعد آن را تف کرد. به این فرهنگ لبخند تمسخر آمیز هم نمی توان زد.

۹- انسان گذشته های دور قبل از شروع هر کار یک قدم عقب می رفت.

۱۰-حوصله فکر کردن به باید ها و شایدها را نداشت، می خواست خودش را در جریان زندگی بیاندازد درست مثل یک موج سوار بر امواج دریا. موج زندگی او را جای قشنگی برد...

۱۱- به قول ...  خوشبختی داشتن دوست داشتنی ها نیست. خوشبختی دوست داشتن داشتنی هاست.

۱۲- هرچه دیر تر جوش بیاوری یا اصلا جوش نیاوری به همان اندازه بزرگی و دریا دل.

دریا دل باشید.

----------------------------------------------------

زیر نوشت : من ارچه حافظ شهرم جوی نمی ارزم

                 مگر تو از کرم خویش یار من باشی


 

نوشته شده توسط ققنوس در ساعت موضوع | لینک ثابت


الهی...

 الهی چه خوب و خوشایند است که برای هم صحبتی با تو؛ ای از هم عظیم تری عظیم تر، قید مکان و زمانی برای این، از هر کوچکتری کوچکتر، وجود ندارد و یک دل شکسته ما را بس است برای اتصال به دل دریایی تو.

الهی چه کسی می گوید که پلکان تاریخ را پله آخری نیست؟ مرا کلام تو بس است که پیغام صبر داده ای و یقین دارم که سحر نزدیک است.

الهی چگونه در ره مولای خویش، صبرپیشه ی این دل بی تاب کنم در حالی که امروز جامه ی حق بر تن باطل می کنند؟

چگونه صبر پیشه ی این عقل رمیده ام کنم در حالی که سخن حق پشت خروارها باطل فرصت یک نیم نفس هم ندارد؟

چگونه زبان در کام گیرم در حالی که به نام دین سر دین را شکسته و می شکنند؟

و باز چگونه صبر کنم در حالی که می خواهند همه تیتر واژه ها را منهای « نام اسلام » کنند؟

الهی به همه آنان که بر فراز بامهای تفکرشان آینده ای برای من، ما و کشور ما متصور شده اند؛ جز آنچیزی که تو می خواهی، و طراحی می کنند با آن قلم های خونین و آن چشم های تا صبح بیدار، آنچه را که خلاف میل توست، بفهمان که ما منتظریم و ساکت نخواهیم نشست ...

ما بی قرار مهدی فاطمه ایم و میدان را خالی نمی کنیم

الهی برسان صاحب ما را که ترس از آن دارم که ما بی صاحب در غبار فتنه راه گم کرده و ره میخانه به گمراهی بریم.

نکند عمری از من که با منت، وقف امام زمان کرده ای به خواست خودم باز پس گیرم و قدم هایی را که با هزاران شوق، اذن حرمت و استقامت داده ای برای مولایم، متوقف کنم.

الهی به یاد ما بیاور آن لحظه ای را که اذن خدمت یافتم...

 حسبناالله و نعم الوکیل

التماس دعای فرج

 


 

نوشته شده توسط ققنوس در ساعت موضوع | لینک ثابت